کدامين سو
به نور می نگرم **فروغ فرخزاد عکس از : خودم! روزها می گذرد...سخت و پر مشغله...در تلاطم و شلوغی....و انتظار لحظه ای سکوت...سکوت...سکوت......................کجا می روم؟ لیزا دواهاتو خوردی؟ خرده جنایت های زنا شوهری اریک امانوئل اشمیت دارم هی فکر می کنم به چگونگی گذران روزها...دارم هی فکر می کنم که چگونه می توان دیگر فکر نکرد....به هیچ...به پوچ...به همه...به خیال ...به سایه...دارم هی فکر می کنم که از چه٬ این حال و هوا درونم را اسیر خود کرده...دارم هی فکر می کنم چه می شد اگر تمام رازهای خلقت ٬آن بار٬ به یک سو می وزیدند...دارم هی فکر می کنم که هیچ ٬چگونه همه شد و چگونه می توان همه را ٬ هیچ کرد...دارم هی فکر می کنم...هی ..فکر ...می کنم...اما نه ٬ اینطور نمی شود...حالا که جهتها سویی دیگر بودند...حالا که این رازها هم سو نبودند...حالا که همه و هیچ٬ اینچنین در هم آمیخته اند...حالا باید ٬ کاری کرد...حالا باید٬ بلند شد و فریاد زد بر تمام همه ی آن جهتهایی که سویی دیگر را دیده بودند و شکست ٬ تمام همه و هیچ ها را...اما من ٬ دارم هی فکر می کنم که چیست این کار دیگر؟....کجای زمان گم شده است این همه اکنون؟....از کی همه و هیچ ها یکی شدند؟...حالا هی فکر می کنم ...هی.....هی... خاطره ای در پس این آوا گم شده ٬ که هر چه فکر می کنم به یادش نمی آورم. انگار تمام زندگی ..روز به روز...در همین لحطه جریان یافته.تمام زندگی گذشته. سرم را بالا آوردم و نگاهی به آسمان انداختم.کمی پایین تر ٬در خت پنجره ام نشسته بود که سبز بود٬ که شاد بود و رقصان....... فضایی بسته را تصور کن و یک من را که در آن نشسته...چهار دیوار بلند سیاه و من در میانشان...و نگاهی به اندازه ی همان چهار دیوار ... یک زاویه ی دید... فضایی باز تر را تصور کن و یک من را که در آن گاه نشسته ، گاه قدم می زند، گاه پر می زند و بی قرار است...چهار دیوار بلند را ببین و این بار نه چندان سیاه ، نه چندان تاریک....چرا که بال ها بی قرارند.....و نگاهی به اندازه ی دو بال .... یک زا ویه ی دید... یک فضا اگر فضایی باشد هنوز...یک من اگر هنوز منی مانده باشد، که قدم بزند ، پر بزند...چهار دیوار که شاید دیگر نتوان دید...و این من ...که هنوز هست و درون خود به پرواز در آمده و بال می زند و واژه می سراید گاه، و سری دارد مملو از آواهای دلنشین.... یک زاویه دید.... یک زاویه دید.... یک زاویه دید...تنگ تر یا بازتر...فرقی نمی کند، دنیا یکی ست...تصویر که می سازی این تویی که کوچک و بزرگش می کنی ...محو یا واضح ...رنگارنگ یا بی رنگ ...و این همه ، ماییم با این همه نوسان ...دقیقا ...ودنیا یکی ست از ازل تا ابد و ما عکاسانی هستیم که گاه شاعریم ، گاه خسته ،گاه عاشق...و رنگ می کنیم و محو می کنیم و سیاه می کنیم و کوچک و بزرگ ، دنیا را..و گاه فقط بر قسمتی تمرکز می کنیم و همه ی آنچه پشت سر است را پاک می کنیم ...محو می کنیم.....و فراموش کرده ایم که این عکسها را می توان همانگونه که هست دید و لذت برد...همانگونه که همیشه هست.
از اعماق تاریکی های انسان بودن
و رویایی در من زاده می شود روز به روز
از کرانی بی کران
از آنچه که مرا ٬ تو را ٬ ما را
شایسته ی انسان بودن کرده است
از آن سوی این هست سخت و تاریکی همیشگی مان
به نور می نگرم..
در یچه ای ست در من ٬ در ما
به سمت و سوی بی کرانی
به سمت بودنی بی وزن
به سمت رهایی...
و روز به روز زمزمه می کنم با خود
واژه به واژه ی شاعر عزیز همیشگی هایم را:
نهایت تمام نیروها پیوستن است
پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور...**
ژیل (عصبانی)درد من دوا بردار نیست! این دیگه چه مرضیه که هر بار یک حسی سراغم می آد می خواین دوا به خوردم بدین؟
لیزا ( می زند زیر خنده) ژیل!
ژیل تازه مسخره ام هم می کنی؟
لیزا ( دارد کیف می کند) ژیل ، محشره ، حالت بهتر شده ، داری خودت می شی : این تکیه کلام توست :<این دیگه چه مرضیه که هر بار یه حسی سراغم می آد می خواین دوا به خوردم بدین؟>این خود خودته.همیشه از آدمایی که از خشم ، غصه ، دلهره یا عصبانیتشون فرار می کردن و قرصای آرام بخش می خوردن بدت می اومد.فرضیه ات هم این بود:این دوره زمونه مردم رو آن قدر ناز نازی کرده که حتی می خواد وجدان آدما رو هم به دوا ببنده ولی موفق نمی شه که انسان بودنمونو معالجه کنه.
ژیل (متعجب و خوشحال)راستی؟
لیزا همیشه می گفتی که عقل در این نیست که جلوی احساسو بگیری ، بلکه در اینه که همه چیزو احساس کنی . هر طور که باشه.


چیزی است در حدود نمی دانم...که درونت گذشته ای را به یاد می آورد که حتی شاید از آن تو نبوده است. اما عجیب ٬ نزدیک است .همین دور و بر هاست.انگار در حوالی همین روز های تو...همان تصویر زیبا از لحظه ها...همان که هیچ گاه واقعی نیست ٬ که اگر بود دیگر همان نبود ٬ که باید...همان خاطر زیبا...همان یاد عجیب نزدیک و رسوا...
آه...دارم هی دنبال حال و هوایی می گردم که پیدایش نمی کنم.هی از این واژه به آن واژه٬ به دنبال یک اسم ٬ یک عنوان ...تنها یک نام مختصر...
حال و هوایش پراکنده است در من ٬ اما واژه اش را گم کرده ام. همان واژه که از تمام روزهای گذشته ی همین آدم های دور می آید. همین انبوه آدمهای پریشان و مست تاریخ...همین واژه های بی صدای پر معنا....همین فکر های پر از پرسشی که هیچ کس نمی داندش...آه٬ واژه ام را چگونه بیابم ٬ می دانید؟
پیوست ۱: آهنگ جدید اینجا را دوست دارم ...زیاد.
هوای اینجا را دوست دارم.همینجا٬ همین جای همیشگی همه ی همین روزها..هوایش بوی تازگی می دهد اما٬و تازه ام می کند.
و من دوست دارم دست در دست همین درخت همیشگی ...رقصان...پرواز کنم تا آسمان ٬ تا خود خدا....
| Design By : Night Skin |

